گویند: روزی ابوسعید ابوالخیر قصد رفتن بر بالای منبر داشت و پیوسته بر جمعیت مشتاق افزون می‌گشت تا که از کلام و ارشادش حظ فراوان برند. وفور جمعیت و تنگی مسجد برخی را از حضور در آن مجلس بازداشت و بر آن داشت که تا توانند سعی کنند جایی در آن سرا برای خویش بیابند.
همین که شیخ عزم صعود کرد، شخصی از درگاه بانگ برآورد که: خدایش بیامرزاد آنکه گامی فرا پیش نهاد. شیخ چون این بشنید از جلوس پشیمان شد و از ارشاد سر باز زد. جماعت متعجب چون علت پرسیدند، بگفت: فلان، همه آن چیز که من خواستم، بگفت.