جانگوارد در نظریه مشهور خود به نام "نوازش" به این پدیده اشاره می کند که وقتی دو نفر در حال تعامل با یکدیگر هستند، نوازشهایی میان آنها رد و بدل می‌شود. بر اساس این نظریه، نوازش ممکن است با لمس فیزیکی یا گفتگو همراه باشد. رشد و نمو ما از شیرخوارگی به کودکی و از کودکی به بزرگسالی، از نیاز ما به نوازش هرگز چیزی نمی‌کاهد. درست است که دیگر نیاز به آغوش کسی نداریم ولی به توجه محتاجیم. وقتی ما را نوازش می‌کنند احساس خوب یا بدی به ما دست می‌دهد. نیاز انسان به تماس و لمس پوستی مطابق این نظریه قابل توجیه است. افراد تمایل دارند با دیگران تماس پوستی برقرار بکنند و شاید یکی از دلایل به زانو در آمدن زندانیان انفرادی در مقابل بازجویان همین امر است. البته بعد از مدتی ممکن است نیاز یاد شده از طریق زندانبانان یا گروگانگیران تامین شود که به احتمال زیاد ممکن است از نوع نوازش منفی باشد. با این حال، زندانی یا گروگان از چنین رفتاری استقبال می کند که به چنین شرایطی اصطلاحا "سندرم استکهلم" گفته می شود.

در محیط کار نیز چنانچه نوازش به درستی مدیریت نشود و انگیزه های عالی را در بر نگیرد، ممکن است به رفتارهای منحط منجر شود. در سازمانها نیز مانند هر محیط اجتماعی دیگر، افراد برای کسب نوازش سخت کوشش می‌کنند و در صورت عدم دریافت نوازش مثبت یا ناامیدی از آن، سعی خواهند کرد با راههای زیر نوازش را به‌دست آورند:

-         عدم رعایت نزاکت، جنگ لفظی و دعوا با دیگران

-         بی نظمی و انجام شلخته‌وار کار

-         مجادله، انتقادهای تند و گاه نابجا

-         آسیب‌رسانی به خود.

طبعا این افراد نوازش منفی دریافت می‌کنند. اگر افراد در انتخاب نوازش منفی یا نبود آن مختار باشند، بسیاری از آنها در پی پاداش منفی خواهند بود. وجود نوازش منفی از نبودش بهتر است.