در دهه‌های 70 و 80 رشد قابل توجه جرایم و جنایات شهری در امریکا، مقامات را بر آن داشت تا به طور ریشه‌ای با آن به مقابله برخیزند. دو محقق به نامهای جیمز ویلسون، دانشمند علوم سیاسی و جرج کلینگ، جرمشناس به این موضوع پرداختند که حاصل مطالعات آنان در سال 1982 تحت عنوان "نظریه پنجره شکسته" منتشر شد. مضمون نظریه آنان چنین بود:

"اگر شیشه یکی از پنجره‌های ساختمانی شکسته و به حال خود رها شده باشد، پس از مدتی عابرانی که از مقابل آن ساختمان می‌گذرند به این نتیجه می‌رسند که برای کسی مهم نیست که این پنجره شکسته است و کسی بهشکسته شدن پنجرههای این ساختمان اهمیت نمیدهد. به مرور عابران بر تعداد شیشههایشکسته ساختمان میافزایند و بعد از شکسته شدن تمام شیشهها، نوبت به خود ساختمان میرسد. بعد از ساختمان هم نوبت به خیابانی که ساختمان در آن قرار گرفته میرسدو بعد شهر و ...."

بارها دیده‌ایم که ابتدای صبح خیابانها تمیز و آراسته است، ولی در انتهای روز تلی از از ضایعات و نخاله در جای جای آن انباشته است. سخت‌ترین کار را کسی می‌کند که اولین آشغال را در نقطه‌ای می‌ریزد. با این کار، دیگران به راحتی جسارت می‌کنند و رفته‌رفته بر حجم آن می‌افزایند. همان قانون معروف "جوزف مورفی" که می‌گوید: آشغال، آشغال را جذب می‌کند.

این قانون در عصر جادوگری و مذهب کارکرد دیگری داشته و آن، پرداخت صدقه است. برعکس کسانی که فکر می‌کنند صدقه اوج ملاطفت و محبت انسانی است، بیرحانمه‌ترین کار ممکن است. در واقع، صدقه نوعی فرافکنی بدبختی است. روال صدقه چنین است که صدقه‌دهنده پول یا کالایی را دور سر خود یا عزیزانش می‌چرخاند تا با این کار بدبختی را بدان منتقل کند؛ سپس آن را به کسی می‌دهد که واقعا لایق بدبختی است و چه کسی بهتر از آدمی که سر و وضعش حاکی از نکبت بسیار است. در این میان، هرچه صدقه گیرنده مفلوکتر و دارای ظاهری داغانتر باشد، بیشتر مستحق دریافت صدقه است. البته، صدقه دهنده نیز در ناخودآگاهش خود را چنین توجیه می‌کند که: او که به اندازه کافی بیچاره است، پس تحمل بیچارگی من چندان برایش ناخوشایند نیست.

حتی جنایتهای بزرگ را نیز به این موضوع ربط می‌دهند و یکی از آنها قتل است. انسانها ذاتا گرایش به خودکشی دارند و علاقمندند تا خود را از شر زندگی خلاص کنند. بر این اساس، مرگ برابر است با رهایی از ناملایمات زندگی و مشکلات و از این رو، به امید آنکه بتوانند از شر سختیهای زندگی خلاص شوند، آنها را از طریق قتل به دیگران هدیه می‌کنند و توجیه درونی نیز چنین است که "چه بهتر آنکه چنین هدیه‌ای را به کسی دهیم که از نظر ما به اندازه کافی شرور و سرشار از خباثت است". به عبارتی، قتل نوعی فرافکنی خودکشی و تمنا و آرزویی برای جان گرفتن دوباره است.

بر اساس این نظریه، پیشنهاد می‌شود که معماری شهرها، سر و وضع افراد و حتی رفتار آنان به‌گونه‌ای درخشش داشته باشد که امکان جسارت را از دیگران سلب کند. مثلا افراد بددهن سعی می‌کنند ابتدا با طرح الفاظ رکیک به نوعی دیگران را آلوده کنند، سپس در اولین فرصت خود را در موقعیتی بالاتر قرار داده، از شرایط ایجاد شده سوء استفاده می‌کنند. در چنین موقعیتی، آنان نقش ناصح و مرشد را می‌گیرند و سعی می‌کنند طرف مقابل را به‌عنوان فردی مبتذل جلوه دهند. پادزهر چنین رفتاری سکوت و در صورت پافشاری، استنباط پیامهای مثبت از رفتارها و الفاظ زشت است، طوری که پس از چند بار وی شرمنده شود و برای جبران خطا تلاش کند.

فروید در نظریه بازیهای خود به نحو زیبایی به این پدیده پرداخته است که سعی می‌کنم در فرصتی دیگر به تشریح آن بپردازم.